جولای 14, 2008 by simiya
این یک رویا نیست، به هیچ عنوان هم دوست ندارم تمام شود، شاید چون کم پیش می آد.
یک آرامش مطلقی که به دنبالش نفس کشیدن ها و فکر کردن ها هم جنس نویی به خود می گیرند. آن قدری که از خوابیدن و بیدار شدن و زندگی کردن لذتی وصف ناپذیر می بری. تلاش برای به دست آوردنش از درون هر فرد شروع میشه، عوامل بیرونی هم تاثیر انکارناپذیری دارد. چقدر از جملات شعاری بیزارم، ولی این اصلا شعار نیست، چون برایم نمود پیدا کرده.
نمی دونم تا چه حد لیاقت نگه داشتنش را دارم… 
از این نمیشه به من ِ دیگر تعبیر کرد. خود ِ خودم هستم.
شاید سکوت و فکر کردن در پیدا کردنش موثر بوده باشد.
نمی دونم اگر این هم همیشگی و مداوم باشه ملال انگیز میشه؟! تجربه ای ندارم.
پ.ن: … و دریا را حس کرده است و دریا او را حس کرده است، هم چنان که حلاج خدا را حس کرد و سلمان محمد را و آن بیمار سوئدی یونگ را و یونگ بیمارش را و هیچ کس علی را و علی هیچ کس را…
*کویر، شریعتی