جولای 14, 2008 by simiya

این یک رویا نیست، به هیچ عنوان هم دوست ندارم تمام شود، شاید چون کم پیش می آد.

یک آرامش مطلقی که به دنبالش نفس کشیدن ها و فکر کردن ها هم جنس نویی به خود می گیرند. آن قدری که از خوابیدن و بیدار شدن و زندگی کردن لذتی وصف ناپذیر می بری. تلاش برای به دست آوردنش از درون هر فرد شروع میشه، عوامل بیرونی هم تاثیر انکارناپذیری دارد. چقدر از جملات شعاری بیزارم، ولی این اصلا شعار نیست، چون برایم نمود پیدا کرده.

نمی دونم تا چه حد لیاقت نگه داشتنش را دارم…                                                                           

از این نمیشه به من ِ دیگر تعبیر کرد. خود ِ خودم هستم.                                                                                        

شاید سکوت و فکر کردن در پیدا کردنش موثر بوده باشد.

نمی دونم اگر این هم همیشگی و مداوم باشه ملال انگیز میشه؟! تجربه ای ندارم. 

پ.ن: … و دریا را حس کرده است و دریا او را حس کرده است، هم چنان که حلاج خدا را حس کرد و سلمان محمد را و آن بیمار سوئدی یونگ را و یونگ بیمارش را و هیچ کس علی را و علی هیچ کس را…

*کویر، شریعتی

 

نوشتن عنوان هنری بس بزرگ است

ژوئن 18, 2008 by simiya

“هر ملتی لیاقتش همان دولتی است که بر آن ها حکومت می کند!”

پذیرشش سخت هم که باشد، باید پذیرفت. فکر نکردن خیلی راحت تر از فکر کردن است.

تکراری شده است و خسته کننده.

انسان ها باید گول بخورند تا دولت ها سیاستشان را عملی سازند. همواره عقلایی فکر کردن کار راحتی نیست. با این حال در این بین عده ای مدت زمان کمتری می کشد تا متوجه گول خوردنشان بشوند و جمعی هم تا آخر عمرشان گول می خورند.

تمامی این ها تحلیل دارد، از بعد اقتصادی قضیه که نهایتا کارش با سیاست گره می خورد عرض شد.

مابقی بماند برای بعد.


روز مبادا

ژوئن 9, 2008 by simiya

نگران که نیستم هیچ

این تصویرهای سیاه و سفید

به تو ختم نمی‌شود.

هیچ کس نمی داند

لابه‌لای چروک‌های ذهنم

دست کسی پنهان است

یک ارتفاع شاید

برای روز مبادا…

پ.ن: برای ایران…

هنوز هم همین هست؟!!